خیلی خستم هم روحی هم جسمی ..
18 بهمن امیر محمد پسر 6 ساله پسرداییم فوت شد .. لعنت به سرطان .. روز سومش هم بابابزرگم نتونست طاقت بیاره و فوت شد ..
داغ نبودنشون کمرمو داره خم میکنه .. نه حالی مونده برام نه احوالی .. چقدر دلم براشون تنگ شده ..
و خآبم میآد ..
سرکارم از 8 صبح .. چرا تموم نمیشه این شیفت طولانی لعنتی؟
تولد سارا 27 امه .. میخایم امشب با بچه ها سوپرایزش کنیم .. باید بعد شیفتم برم بیرون براش کیک و اینا بگیرم ..
تازه گواهینامه گرفتم و میترسم تو این خیابونای شلوغ رانندگی کنم .. اونم خیابونای داغون و راننده های داغونتر شمال..
شاید ماشینو ببرم خونه و با اسنپ برم .. نمیدونم
حس خوبیه اینجا از ترسام و حس و حالم حرف میزنم .. همین که کسی نیست بخونتشون .. لااقل از آشناها کسی نیست..
صدای بهزاد ( همکارم ) رو اعصابمه کاش دهنشو ببنده .. صدای همه رو اعصابمه .. کاش دهنشونو ببندن : )
برچسب:
نویسنده: پرهام خوشنام